|
آدمک آرزوها
|
|
|
5ساله که بودم مهد کودک می رفتم،توی مهد کودک سوراخ کوچیکی روی دیوار بود که شاید به دلیل افتادن میخی چیزی بوجود اومده بود. یه روز به سوراخ نگاه کردم و با خودم فکر کردم که یه آدمک توی سوراخ زندگی میکنه، آدمکی که میتونه آرزوهارو برآورده کنه. هر روز انگشتمو میذاشتم روی اون سوراخ و شعر میخوندم چون باور داشتم شعر خوندن باعث میشه آدمک از خونش بیاد بیرون و آرزوهامو برآورده کنه! بچه های دیگه جمع میشدن دورم و با تعجب نگام می کردن. یه روز داستان آدمک آرزوهارو براشون تعریف کردم و از اون روز به بعد همه انگشتامونو میذاشتیم روی سوراخ و با هم شعر می خوندیم! اما آدمک آرزوها هیچ وقت نیومد... الان که به اون روزا فکر میکنم خندم میگیره،به این که چطور این همه بچه ی بی گناهو علاف خودم کرده بودم! ولی هنوز یادم نمیاد اون چه آرزویی بود که به خاطرش آدمک آرزوهارو توی ذهنم ساختم. آدمکی که یه روز از توی اون سوراخ بهم چشمک زد... .
|
|
|
|
| |
|
یه حبه برف!
|
|
|
امروز از صبح برف میومد... بچه که بودم با خودم فکر میکردم روزای برفی خدا هوس میکنه چایی بخوره ، یهو دستش میخوره به قندونو همه ی قندا میریزن روی زمین . و این برفی که می باره همه قندای خداست! خدا می خنده و برای همینه که روزای برفی همه ی مردم خوشحالند... حالا که دیگه بچه نیستم،میدونم برف قند خدا نیست. اما هنوز نمیدونم چرا روزایی که برف میاد همه ی مردم خوشحالن؟؟!!
|
|
|
|
| |
|
آهنگ زندگی
|
|
|
یه روز پرنده ها آواز می خوندن گل ها آواز می خوندن حیوونا آواز می خوندن خوب که گوشاتو تیز می کردی حتی پروانه هام آواز می خوندن همه جا پر بود ، پر از آهنگ زندگی امروز اما به جای پرنده ها و حیوونا و گلا ماشین ها میخونن موتورها میخونن آدمای عصبانی میخونن آهنگ زندگی عوض شده ، گوش خراش شده..... کاش میشد از گلا و پروانه ها خواهش کنیم، آهنگ قبلی رو بهمون یاد بدن، قبل ز اینکه از یادشون بره.... .
|
|
|
|
| |
|
مرز بین حقیقت و دروغ
|
|
|
امروز ظهر سه تا بچه اومده بودن دم در خونمون گدایی. میگفتن مدرسه میریم.دفتر نداریم.مداد نداریم. خاله بهمون دفتر میدی؟ مداد میدی؟ ازشون پرسیدم کلاس چندمین.دختری که نسبت به بقیه بزرگتر به نظر میرسید به اونای دیگه نگاه کرد و گفت کلاس اول! از اون یکی پرسیدم.خواهر بزرگه گفت اونم کلاس اوله! به دلم افتاد که دارن دروغ میگن. این حقیقت که اصلا مدرسه نمیرن بهتر یا این دروغ که مدرسه میرن ولی برای خرید لوازمشون پول ندارن؟! نمیخوام دروغ یا حقیقت زندگیشونو هیچ وقت بفهمم. بهشون چند تا دفتر و مداد دادم. _خاله بهمون نون میدی بخوریم؟ آخه ناهار نداریم... .
|
|
|
|
| |
|
اولین روز از آخرین ماه تابستون
|
|
|
عروسک چشم آبی گوشه ی اتاق نشسته بود.چند تا خرگوش و گربه و خرس عروسکی هم بالای کمد بودند.یه دختر با دامن قرمز بلند هم سرگرم کار در مزرعه توی قاب دیوار بود.گل های درشت و رنگارنگی هم روی روتختی نقش داشتند.باد گرم تابستونی از پنجره ی اتاق موهای عروسک چشم آبی رو به رقص در می آورد.خورشید از لابه لای پرده و پنجره به اتاق سرک می کشید و رنگ گل های روتختی رو درخشان تر می کرد. گاهی خرگوش کوچولوی روی کمد به دلیل بازتاب نور خورشید در آینه به بچه گربه چشمک میزد. آره.اینجا اتاق منه.طبیعت مجازی من!
|
|
|
|
| |
|
گذر زمان....
|
|
|
 نمیدونم چرا عقربه ی ثانیه شمار ساعت اینقدر عجله داره؟!!تو این مسابقه عقربه ی دقیقه شمار 1دور عقبه و عقربه ی ساعت شمار 60 دور! زندگیشون فقط تو مسابقه دادن دور یک صفحه ی گرد ثابت خلاصه شده.اصلا هدف زندگیشون همینه.برای همین کار بوجود اومدن.غافل از اینکه هر یک دوری که می زنند.برای ما عمری میگذره.عمری بی بازگشت..... .
|
|
|
|
| |
|
تقدیم به تو.....
|
|
|
همه دارن واسه عشقشون ترانه میگن.پس این وسط فقط سر من و تو که بی کلاه مونده !!
پس تقدیم به تو.....
می خوام چیزی رو که می نویسم به تو تقدیم کنم.به تو که نمی دونم کی هستی و کجا هستی. به تو که قلبت مثل اقیانوس بی انتهاست. به تو که تو وسعت نگاهت میشه دنیا رو دید.به تو که مهربونیت مثل عطر گل اقاقیا همیشه تو هوا پخشه.به تو که همیشه لبخند می زنی و جز لبخند نمی بینی.به تو که قراره یه روزی پیدات کنم.با هم یکی بشیم و برسیم به اوج.... .
اما چی رو می خوام بهت تقدیم کنم؟؟! توصیف خودتو؟؟!!!
نه.... می خوام عشقمو بهت تقدیم کنم.دل کوچیکمو بهت تقدیم کنم.می خوام بدونی که منتظرتم و تا آخر عمر منتظرت می مونم.... منتظر تو.....یگانه عشق من.... 
|
|
|
|
| |
|
خدایا شکرت!
|
|
|
دیشب یه خواب عجیب دیدم.خواب دیدم دوست داداشم زنگ زد بهم و گفت که وبلاگمو خونده و می خواد نظرشو بهم بگه گفت:"من توانایی نوشتنو دارم اما نباید این کارو به عنوان یه حرفه دنبال کنم." وقتی بیدار شدم صدای اذان صبح میومد(آخه میگن خوابایی که نزدیک اذان صبح باشه درسته!) شاید این نظر یکی از مهم ترین و سرنوشت ساز ترین نظرایی باشه که تا به حال شنیدم از طرف کسی که وجود نداره. خدایا ممنون! داری هدایتم می کنی به سوی چیزی که باید باشم.تا آخر راه دستمو ول نکن...
|
|
|
|
| |
|
طبیعت خشن
|
|
|
امروز داشتم به ماهی های قرمز تو سفره هفت سین نگاه می کردم که چه ساده و بی گناه تو یه تنگ کوچولو شنا می کنند.ماهی هایی که از وقتی چشم باز کردند جز زندگی تو یه جای کوچیک چیزی ندیدند.دریا براشون هیچ معنایی نداره.چه سخته این طور زندگی کردن.چرا باید بعضی از ماهی ها گیر موجودات خبیثی مثل آدم ها بیفتند؟ در حالی که زندگی تو جای دیگه ای به غیر از دریا برای بعضی از ماهی ها معنایی نداره؟! چرا باید همیشه ۲ دسته از همه چیز تو دنیا وجود داشته باشه؟ چرا نمیشه همه هم رنگ بشن؟؟! چرا.....؟
|
|
|
|
| |
|
بازم یه بهار دیگه.یه پایان دیگه و یه آغاز دیگه...
|
|
|
۱سال گذشت.سریع تر از اونی که احساسش کنم... کوچیک که بودم روزای مونده تا عیدو روی کاغذ می نوشتم و هر روز که می گذشت روی اون روز رو خط میزدم.چه صفایی داشت عیدای بچگی.... . اما حالا درسته که بزرگ شدم اما هنوز عاشق عیدم.عاشق بهار.عاشق تازگی... .چه خوبه که سال جدید تو کشور ما اول بهار.اول همه ی قشنگی ها...
*****خدایا کاری کن امسال لبخند از روی لبای کسی نره کنار *****
سال نو مبارک
|
|
|
|
| |